تبلیغات
دهکده داستان ها - جنی...

دهکده داستان ها گروه داستان نویسی king

تماس با من

درباره من

بِسمِـ ا..ّ. اَلرّحمنـِ الرّحیمـ

وَإِטּ یَڪَادُ الَّذِینَ ڪَفَرُوا لَیُزْلِقُونَڪَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّڪْر

وَیَقُولُوטּَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِڪْرٌ لِّلْعَالَمِیـטּ

ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ

موضوعات

نویسندگان

  • تعداد پست ها: 262 معین
  • تعداد پست ها: 206 محسن
  • تعداد پست ها: 200 ع .ابوطالبی یزدی
  • تعداد پست ها: 15 سعید سرداری

جنی...

یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده كه زنش یهو ماهی تابه 


رو می كوبه تو سرش!


مرده می گه: برا چی این كار رو كردی؟


زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه تكه كاغذ پیدا كردم كه توش اسم


 جنى (یه دختر) نوشته شده بود



مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی كه روش


 شرط بندی كردم اسمش جنی بود.


زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه.


سه روز بعد، مرد داشت تلویزین تماشا می كرد كه زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر می كوبه


 تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه.


مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟


زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود