تبلیغات
دهکده داستان ها - یک روز بارونی...

دهکده داستان ها گروه داستان نویسی king

تماس با من

درباره من

بِسمِـ ا..ّ. اَلرّحمنـِ الرّحیمـ

وَإِטּ یَڪَادُ الَّذِینَ ڪَفَرُوا لَیُزْلِقُونَڪَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّڪْر

وَیَقُولُوטּَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِڪْرٌ لِّلْعَالَمِیـטּ

ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ

موضوعات

نویسندگان

  • تعداد پست ها: 262 معین
  • تعداد پست ها: 206 محسن
  • تعداد پست ها: 200 ع .ابوطالبی یزدی
  • تعداد پست ها: 15 سعید سرداری

یک روز بارونی...

از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوری كه زنم از خواب بیدار نشه، 

جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا كردم و أروم رفتم توی گاراژ خونه ،

 قایق ام رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون!

بیرون باد شدیدی میومدو هوا هم خیلی بارونی بودرادیو رو هم 

كه روشن كردم متوجه شدم تمام روز وضعیت هوا به همون بدی 

باقی خواهد موند...تصمیمم عوض شد. 

دوباره آروم برگشتم خونه، ماشین رو تو گاراژ پارك كردم، لباسم رو 

دراوردم و یواش رفتم تو رختخواب كنار زنم كه هنوز خواب بود ... 

اون رو از پشت بغل كردم و اهسته تو گوشش گفتم:

* هوا بیرون خیلی بده...*

كه همسر عزیزم جواب داداره، ولی باورت میشه كه این شوهر

 احمق من تو همچین هوائی رفته ماهیگیری؟