تبلیغات
دهکده داستان ها - گریه های حسن آقا...

دهکده داستان ها گروه داستان نویسی king

تماس با من

درباره من

بِسمِـ ا..ّ. اَلرّحمنـِ الرّحیمـ

وَإِטּ یَڪَادُ الَّذِینَ ڪَفَرُوا لَیُزْلِقُونَڪَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّڪْر

وَیَقُولُوטּَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِڪْرٌ لِّلْعَالَمِیـטּ

ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ

موضوعات

نویسندگان

  • تعداد پست ها: 262 معین
  • تعداد پست ها: 206 محسن
  • تعداد پست ها: 200 ع .ابوطالبی یزدی
  • تعداد پست ها: 15 سعید سرداری

گریه های حسن آقا...

حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند

 نشست و بنای گریه گذاشت.

سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم 

برای بدبختی خودم گریه می‌کنم،

مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند

شب دیگردیدند همان مرد باز گریه می‌کند، 

گفتند: حسن آقا دیگر چه شده؟حالا که شغل پیدا کردی..... 


گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و می‌توانید خوتانرا از سرماو گرما حفظ کنید 

ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم.

بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. 

ولی شب باز دیدند دارد گریه می‌کند. 

وقتی علت را پرسیدندگفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من 

تنها در میان اطاقم می‌خوابم.

مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه می‌کرد. 

گفتند باز چی شده،

گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم.

به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه 

او راحت شوندولی با کمال تعجب دیدند 

او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند.

گفت: بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد!!!